امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

بابای خیاط

پسر گلم دوشنبه شب (پریشب)عروسی پسردایی بابا (حسین)بود که نزدیک خونمون هم بود .اونجا خیلی بهت خوش گذشت و طبق گفته های باباحسابی شیطونی کرده بودی.به منم خیلی خوش گذشت چون بابایی زحمت کشید و تو رو تا آخر مراسم نگهداشت. دیروز اولین نوشمک زندگیت رو نوش جان کردی و خیلی بهت مزه داده بود و بازم رفتی کنار فریزر و اشاره میکردی تا یکی دیگه برداری   دیشب بابایی خیاط شده بود و تمام دگمه افتاده پیراهن و پارگی جیب شلوار و سوراخهای جورابشو داشت میدوخت .من رفتم دگمه لباسشو آوردم و گذاشتم جلوش تا اومد برداره هر چی گشت نبود .کلی خونه رو زیر و رو کردیم نبود که نبود .یهو بابایی دید تو داری یه چیزی میخوری و صدای خرچ خرچ ...
18 ارديبهشت 1391

مامان جون و بابا جون روزتون مبارک

پدر و مادر عزیزم روزتون مبارک ، خدارا شکر میکنم و خوشحالم که در خانواده ای فرهنگی و تحصیلکرده بزرگ شدم .پدری مهربان ،اهل مطالعه  و مومن و مادری فداکار ،زحمتکش و خوش اخلاق .روزتون مبارک از صمیم قلب دوستتان دارم     ای معلم تو را سپاس :   ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس   ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس.   ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی   روزت مبارک   ...
12 ارديبهشت 1391

shaun the sheep

پسرم این روزها علاقه زیادی به دیدن کارتون بره ناقلا و سگ گله داری طوریکه هزار بارم ببینی بار هزار ویکم هم با همون دقت اولین بار میشینی جلوی تی وی و مامان وبابا رو شگفت زده میکنی .هر روز که از اداره میام دنبالت اولین چیزی که بهم میگی میگی       ما ما    اشی    میخوام .وعمه ها هم میخندن و من تودلم قربون صدقت میرم .این کارتون مثل داروی مسکن عمل میکنه و توی شیطونکو میشونه جلوی تی وی و مامان و بابا راحت به کارشون میرسن. این کارتون تنها راهیکه تو بشینیو غذاتو کامل بخوری . تازه بابایی رفته چند قسمت جدیدشم برات خریده که دیگه تکراری نبینی . دیروز که باهم ...
11 ارديبهشت 1391

تعطیلات پایان هفته و شرکت در مراسم عزاداری حضرت زهرا(س)

سه روز تعطیلی مثل برق و باد گذشت و دوباره یه روز  پر کار اداری شروع شد. سه شنبه و چهارشنبه  به اتفاق عمه ها رفتیم مراسم عزاداری .هنوز هم از صدای بلند گو میترسی و گریه میکنی منم مجبور بودم تو رو ببرم بیرون تا گریه نکنی .چهارشنبه ظهر با مامان جون رفتیم امام زاده حمیده خاتون .تو با دایی عرفان حسابی اب بازیکردین و دلی از عزا دراوردین .منم مراقب شما دوتا وروجک بودم که مبادا بیفتین تو آب.حیاط امام زاده خیلی با صفا و سرسبز بود و به جز بارندگی آخر برنامه ،همه چیز خیلی مرتب و برنامه ریزی شده بود. عصری میخواستیم بریم مراسم عزاداری میدان صادقیه که به دلیل بارندگی موندیم خونه و حسابی لالا کردیم پنجشنبه سه تایی رفتیم پا...
9 ارديبهشت 1391

اولین یلدات مبارک

عزیزم این اولین زمستون من با توست!!!!!!!!!!!! این زیباترین زمستونیه که تا حالا داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!! باهم زمستون رو دنبال میکنیم تا به زیباترین فصل برسیم!!!!!!!!!!!!!! فصل بهار,فصلی که خودت متولدشدی!!!!!!!!!!! ...
5 ارديبهشت 1391

بی خوابی پسرمان

  دیروز بعد از اومدن به خون با وجود خستگی زیاد اول تورو خوابوندم وشروع کردم به خونه تکونی .شب قبل کابینت ساز اومده بود و تمام خونه پراز گرد و خاک اره شده بود اول جارو کردم  وشروع کردم به جابجایی .خداروشکر توهم سه ساعتی خواب بودی و من از فرصت استفاده کردمو کلی کارام جلو افتاد . ولی شب هر کاری میکردم نمیخوابیدی منم مجبور شدم برات کارتون بره ناقلا رو بذارم و خودمون هم خوابیدیم .تو هم بعد از تموم شدن کارتون خواب رفته بودی فکر کنم حدود ساعت ٢ بود که دیدم کنارم خوابیدی .مامانو بابا رو ببخش که خسته اند و نمیتونن بیشتر از این برات وقت بذارن.  عاشقونه دوست داریم ...
5 ارديبهشت 1391

بادکنک

  این بادکنکا رو گذاشتم تا بهت بگم خیلی بادکنک دوست داری وهمیشه سربادکنک با دایی عرفانت دعوا میکنی و مامان جون هم برا دوتاتون بادکنک باد میکنه و تا ١ساعت سرگر م میشید و کلی خوشحال و شاد بازی میکنید .اخرشم تو بادکنکارو میترکونی ،بدون هیچ ترسی   ...
5 ارديبهشت 1391